حکایت

خرید بک لینک
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای را حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: کشاورزی, نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 17:32

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ا حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 17:32

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.گرگ به او گفت همین حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 17:32

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 17:32

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، ازپدرش خواسته بود که برای هدی حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: التحصیلی, نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 18:34

روزی ناصرالدین قاجار و همراهانش به باغ دوشان تپه رفتند. بوته گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد. شاه کاغذ و قلم نقاشی خواست تا شروع به نقاشی کند. نقاشی که تمام شد، آنرا به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟مستوفی الممالک پاسخ داد: قربان خیل حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 11:36

از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...
گفت: آری...
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم..
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...!
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...!
گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد!!
اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم...!!

حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 19:19

روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه.دومی گفت: همچنین روایت است که خربز حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: حکایت«عبید,زاکانی», نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 19:19

"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 19:19

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوش حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 19:19

صفحه بندی